قدس در انتظار صلاحي ديگر با سلاحي ديگر

دسته: ویژه , یادداشت‌ها
بدون دیدگاه
پنج شنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۶

نويسنده: صادق سرفرازي

صبح صادق که پديدار مي‌گشت اذان زيبايي بر فضاي شهر مي‌پيچيد قدم‌هاي پدران با کودکان را که به سويم روانه بودن احساس مي‌کردم. مسرور بودم از صداي فرشيان و قدسيان که صبح تا شب و از شب تا سحر تسبيح‌کنان الاه را مي‌ستودند.

بادهاي سحرگاهي بر فرازم تسبيح‌خواني شرقيان را هديه مي‌آوردند. روزها و سال‌ها مي‌گذشت سده‌ي پنجم هجري بود. فضاي اطرافم ايماني با روح تازه قرآني بود. حالم بد بود نه از اطرافم بلکه از بادهايي که از غرب مي‌وزيد. باد‌هاي غربي خبر از من بود، خبر از غصبم، باد غربي سخنراني‌هاي پطروس را برايم مي‌آورد که مسيحيان را در جنون برده بود در جنون ديني، فرياد کشيدم اي صاحبان! اي مومنان! اي ذاکران من! از غاصبان ديرينه‌ي من غافل نباشيد. اما گويا کسي صدايم را نمي‌شنيد در شرق اختلاف‌هاي حکومتي آمده بود. بوي تفرقه در سرزمينم را احساس مي‌کردم. گويا فهميده بودم فهميدن اينکه غصبي ديگر در راه است.

صداي ورودشان را شنيدم با ناله‌ي کودکانم، سربازانشان را ديدم با قرمزي شهرم، بويشان را فهميدم باخون‌هاي مردمانم.

 سوارانشان که وارد مسجدِ فاتح ِ اولم شدند اسب‌هايشان تا زانو در خون بود.

من ماندم و اجساد صاحبانم، ديگر خبر از صبح صادق و تسبيح سحر نبود، قدم پدران و شادي کودکان جلاي روحم نبود، در انتظار! انتظار خبري از باد شرقي، يارم و اميدم باد شرقي بود.

 در صبحي تيره، نوري در شرق ديدم. باد شرقي خبر آورد. سال ۵۳۸ هجري بود. خبر از مولودي فاتحانه، اميدم بيشتر گشت روزها را مي‌شمردم هر روز باد شرقي را در غلاف مناره‌هايم گرفته و حبس مي‌کردم تا از او برايم خبري آورد. روزها در تيرگي و شب‌ها با نور او مي‌گذشت.

تا از شجاعتش برايم سخن آورد و گفت نامش صلاح است.

گفتم از او برايم بگو: گفت: دلير است و عاشق جهاد، گفتم بيشتر: مي‌گفت: او پرهيزگاريست آميخته با سکوت و آرامش روحي. گفت: که سوگند خورده است. گفتم سوگند براي چي؟ گفت براي اينکه تو را فتح کند. گفتم غم من دارد گفت غمش چنان است که کوه‌ها توانايي حمل آن را ندارند. خوشحال شدم. گفت: او خوشحال نيست! گفتم براي چه؟

گفت: مي‌گويد از خدا شرم دارم چگونه بخندم و خوشحال باشم در حاليکه قدس در دست صليبيان است. ساکت بودم که گفت: او نيز مي‌ترسد! گفتم ترس از چي!؟ گفت: مي‌ترسد که مرگش فرا رسد قبل از آن‌که وارد قدس شود. اميدم فزوني يافت در قلبم بغضي فرا گرفته بود که او را ببينم و حکايت صد ساله يوغم را برايش بگويم.

بالاخره روز موعود فرا رسيد او را از دور با کمک باد شرقي ديدم که در بين لشکرش راه مي‌رفت او را مادري داغديده که فرزندنش را از دست داده بود و بر اين سوي و آن سوي لشکر راه مي‌رفت يافتم و آنان را به جهاد فرا مي‌خواند. ناگهان چشمم به چشمانش افتاد که از اشک سرايزر بود و بانگ مي‌داد يا للاسلام! يا للاسلام!

مي‌شنيدم که روزها است که به غير از چند لقمه، غذاي ديگري بر لب نذاشته است.

مسرور، مسروري زيبا، صداي ورودشان را شنيدم با صداي تکبيرشان، سربازانشان را ديدم با رحمشان، نگاهم سلطان را ديد که به سويم روانه است. ۲۷ رجب بود ياد شبي افتادم که خاتم النبيين در چنين تاريخي به سويم آمد.

نگاهش را به سوي گنبدم کرد و گويا خوشحال بود. وارد شد عمامه‌اش را بر صحن بي‌سجود پهن کرد و گفت پليدي‌ها را بزداييد.  و بعد بر صحنم سجده کرد.

امتيان تسبيح‌کنان به سويم روانه بودند و من خوشحال از حال خودم باري ديگر اذان صبحگاهي با تسبيح سحرگاهي خواهم داشت. در خوشحالي من سيدالمرسيلن را نيز شادمان يافتم.

سال‌ها گذشت باد شرقي را به فراموشي برده بودم حکومت‌ها مي‌آمد و مي‌رفت. جنگي بين ملت‌ها آغاز گرديد. من که پايان هر تفرقه و جنگ را مي‌دانستم. باورم نمي‌شد؛ يعني: بار ديگر غصبي ديگر در راه است؟

باز صداي ناله‌ها را خواهم شنيد باز والدين گريان در فراق ولد، ولد گريان در فراق والدان را خواهم ديد.

رنج و عذاب آمد. جويبارهاي خوني روان گرديد. ديگر صداي باد شرقي را نمي‌شنوم؛ زيرا صداي بمب‌ها گوش‌هايم را کر نموده است. همه چيز را قرمز مي‌بينم؛ زيرا اطرافم تمامش خون است قرار است نامم بدل گردد قرار است به زور از آنِ ديگران باشم. اين‌بار فريادم سکوت است. و انتظار….

هر صبح نگاهم به شرق است شايد طلوعي که سال‌هاست انتظارش را مي‌برم فرا رسد. با نگاهي متفاوت طالب طلوعي متفاوت.

نگاهم انقلابي ديگر است /*/ طلوع آفتابي ديگر است

آفتاب از ملتي طلوع مي‌کند که گويا آتشِ عشقِ به من در سينه‌ي آنان فرو ريخته است و خاکستري بيش ندارند. و شرري از خاکستر آنان به سويم روانه نمي‌شود تا زردي گنبدم را ببينم.

ملتي خاکستر او بي‌شرر /*/ صبح او از شام او تاريک‌تر

تاريکي از جهل بي‌علاج، از ظلم بي‌رها، از فريادهاي بي‌جواب و کشته‌هاي بي‌امان که اطرافم را فرا گرفته گنبد خاکستريم را سياه مي‌بينم  من قدسم و در انتظار، در انتظار فاتحي ديگر چون اولي بي‌ريا و دومي‌ بي‌پروا، در انتظار سومي‌ بي‌هوا.

 اين‌بار صلاحي را مي‌طلبم که که سلاحش برنده نيست صلاحي را مي‌طلبم که سلاحش از آهن نيست بلکه طالب صلاحي هستم که چون او، شبش در تهجد و روزش در فکرم باشد نخوابد الا به فکر من، نگويد الا به ذکر من، ننويسد الا به ياد من،صلاحي مي‌طلبم که قلمش و ندايش برايم دافع باشد نگذارد در جهان به فراموشي روم من از شمايم در انتظار تکبيرتان در انتظار سلاح داناييتان.

در انتظارم…


نوشته شده توسط:سنت آنلاین - 744 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۳
برچسب ها: