من و کوییک و پس لرزه‌های اندوه....روز شمار حادثه/ گزارش روز بيستم

دسته: اخبار , خبر و گزارش
بدون دیدگاه
دوشنبه - 4 دسامبر 2017

نویسنده: کتايون محمودي/ روزنامه‌نگار اهل‌سنت – کرمانشاه

بیست روز گذشت و من همچنان در راهم، تا تصویرگر مکتوب حادثه زلزله در گوشه‌ای از وطن باشم که بر صورتش رد پای جنگ، خودنمایی می‌کند.
هنوز در مسیر ذهاب، خاکریزهای جنگ وجود دارد که تل خاکین خانه‌های آوارشده هم کنارش به عزا نشست. هنوز نخل‌های شاهد خاطره‌ی جنگ را بخاطر دارند که کابوس لرزش و رانش زمین هم اضافه شد. امروز برای اهدای کمک‌های نقدی، به بیست خانواده نیازمند، همراه عاملان «کاک حسن امینی» به روستای شالان در منطقه ریجاب، سرپل و کوییک حسن رفتیم.
تفاوت این روز با روزهای دیگر،‌ تقریبا در همه جا به چشم می‌آمد. هوا بهاری و تا حدودی نظم در کار امداد و اسکان دیده می‌شد.
اول به شالان رفتیم…. خانواده‌ای که خانه‌اش ترک‌های عمیقی برداشته بود و از ترس ریزش این ترک‌ها، به چادر و زیر زمین پناه برده بودند.
وضع عمومی خانواده با توصیفی که شنیده بودیم، کمی تفاوت داشت. مادر بزرگ خانواده ماه‌ها بود که در بستر بیماری است و زخم بستر هم تمام توانش را گرفته بود. نای حرف زدن و حتی چشم باز کردن نداشت، از نهار ظهرشان که آش گندم و کشک بود، خوردیم و به چند جای دیگر از شالان سر زدیم.
به فاصله‌ی کمی به باغ حسین آباد رفتیم که حدود دوازده خانوار، آن جا از ترس پس لرزه‌ها و خانه‌های ترک خورده، چادر زده بودند.
از قضا یکی از دوستانم که ماما هم بود، برای بررسی وضعیت آنجا حضور داشت و از من خواست در کانال زنان، مطالبی که مد نظرش بود را به زبان ساده‌تر، درج کنم. ریجاب را به مقصد سرپل ذهاب ترک کردیم. هوا بسیار دل پذیر و حال شهر هم خوب بود.
مغازه‌هایی که از شوک زلزله، جان بدر برده بودند،‌ باز و گلوی شهر آکنده‌ی حس زندگی بود. شهر به رویم خندید و از خنده‌ی او، گریه از چشمان من غلتید، اما این اشک از نوع دیگر بود…. اشکی که بارها با عنایت خدا و لحظه‌های مهربانیش، مهمان چشم و گونه‌های من می‌شد. آخرین باری که اشک و لبخند را با هم تجربه کرده بودم، بدرستی در ذهنم نبود.
در چادر برادرم کمی ماندیم و راهی کوییک شدیم. این روزها کویبک با نام مردی معروف شد که هنوز برای عزیزانش، فرصت عزاداری نداشت. همیشه مردمان محکم را با تجسم کوه یاد می‌کردم، ولی این بار «ماموستا عظیم آزادی» شباهتی به کوههای دیارش نداشت. کوه فروریخته بود و شرمنده‌ی ایستادگی ماموستا بود. در چشمان کاک عظیم، غمی پنهان بود و شاید به همین خاطر، هرگز نتوانستم در چشمانش خیره شوم، مبادا اندکی از شمایل و تجسم مانایی‌اش، بکاهم.
مسجدش هم مجروح بود، جراحت‌های عمیقی که دیگر دیوارهایش هم تحمل دردش را نداشت. یاد شب‌های قدر افتادم که هرسال، برای سخنرانی از کرمانشاه تا کوییک را می‌کوبیدیم و انگار لحظه‌ای بود. دلم می‌خواست آرام دستی بر صورت خش برداشته‌ی مسجد می‌کشیدم، نوازشش می‌کردم. خانه‌ی خدا هم غصه دار اندوه مردمی بود که پنج وعده برای دیدنش و نماز می آمدند.

خانواده‌ی عزادار کاک عظیم، توی حیاط خانه‌ی دو برادر که زیر آوار مانده بودند، چادر افراشته‌اند. برادرهای دیگر این مرد دلسوخته، یادگار آن شب سهمگین را بر دیوار و حیاط خانه، چون سخنی پر راز، دفن کرده بودند.. گویی حتی یادآوریش پس لرزه‌های سرد و جانکاه بر دلشان می انداخت و ای کاش یادمان بماند که وقتی به دیدنشان می‌رویم، نپرسیم که چه شد؟
کاش وقتی کنارشان هستیم، آرام همراه صدای مور خواهر کاک عظیم گریه کنیم که تمام خانواده‌اش را یک جا، زلزله بلعیده بود و او هنوز تنوره‌ی هیولای زلزله را به یاد داشت. برای کوییک، برای گور دسته جمعی خانواده کاک عظیم، از
مخیله‌مان، عبور کند محشر بیست و پنج ثانیه‌ای، که تا بیست و پنج سال هر روز در کوییک فکر آن مردم، قربانی می‌گیرد.

لحظه‌ای که خواستم از کوییک خارج شوم، نگاهی به پشت سرم انداختم که حالا، فقط یک سرزمین بی‌کس، با بازمانده‌های در خود آوار شده را دیدم. چقدر دلم پر پر می‌زند که سال آینده رمضان، با موضوع «مرگ و زندگی، همسایه‌ی همدیگرند» برای این مردم حرف بزنم! کوییک را ترک کردم، در حالی که همان حوالی قلبم را جا گذاشتم.


نوشته شده توسط:سنت آنلاین - 1038 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۳
برچسب ها: