ازدواج با عروسِ بهشتی

دسته: داستان‌های آموزنده , شخصیات , صحابه و اهل بیت , ویژه
3 دیدگاه
سه شنبه - ۷ خرداد ۱۳۹۲

timthumb.php  - ازدواج با عروسِ بهشتیآسمان، دست از بارش باز داشته بود، زراعت خشکیده بود، حیوانات از میان رفته بودند و قحطی، چنگال هایش را در سینه ی زمین و زمینیان فرو برده بود.

مردم، گروه گروه، پیش خلیفه ی پیامبر خدا، ابوبکر، گرد هم آمدند و با تأسف و غصه، در حالی که گرسنگی رنگ از رویشان برده بود، به وی گفتند:

آسمان نمی بارد، زمین نمی رویاند و مردم در تنگنای سختی هستند!

ابوبکر با صدایی که سرشار از امید و توکل به خدا بود، جواب داد:

برگردید و صبر پیشه کنید که ان شاءالله به شب نرسیده، خداوند بخشنده، گشایش و فرجی در کار شما خواهد فرمود.

ساعت های زیادی از این گفتگو نگذشته بود که اجیران عثمان بن عفان از شام سر رسیدند و به وی مژده دادند که صد حیوان باریِ وی، با بارهای گندم و غذا به مدینه رسیده اند.

مردم و تاجران، به خانه ی عثمان هجوم بردند و در زدند. عثمان بیرون آمد. مردم به او گفتند:

زمانه ی قحطی است، باران نمی بارد، زمین چیزی نمی رویاند، مردم در تنگنای شدیدی هستند و به ما خبر رسیده شما خوراک زیادی نزد خود دارید؛ حال آن را به ما بفروشید تا ما به دست نیازمندان مسلمان برسانیم!

عثمان، با روی گشاده گفت:

با کمال علاقه و احترام! بفرمایید داخل شوید و بخرید!

بازرگانان، وارد خانه شدند و بارها را دیدند که در خانه گذاشته شده بود. عثمان لبخند زنان گفت:

ای تاجران برای این باری که من از شام خریده و آورده ام، چه قدر سود به من می پردازید؟

گفتند:

دوازده در مقابل ده! ( یعنی ما دو درهم بیشتر از پولی که تو برای خرید آن ها داده ای، به تو می پردازیم…)

عثمان گفت:

او بیشتر می دهد!

گفتند:

پس چهارده در برابر ده!

عثمان گفت:

او بیشتر می دهد!

گقتند: پس پانزده به ده!

عثمان باز هم گفت:

نه، او مبلغ بیشتری به من می دهد!

تاجران با تعجب گفتند:

ای ابو عمرو! در مدینه غیر از ما تاجر دیگری وجود ندارد، چه کسی مبلغ بیشتری به تو می دهد؟!

عثمان – که آثار خضوع و تواضع در چهره اش آشکار شده و اشک رضایت در چشمانش حلقه زده بود- گفت:

خداوند تبارک و تعالی برای هر درهم ده برابر به من می دهد، آیا شما بیشتر از این می پردازید؟

تاجران که سخنان صادقانه و مخلصانه ی عثمان آن را به خود آورده بود گفتند:

نه والله! ما چنین مبلغی نداریم!

و عثمان در حالی که لبخندش از راز دل او پرده بر می داشت، با دلی شاکر و چهره ای گشاده، گفت:

پس من خدا را شاهد می گیرم که همه ی این غذاها را صدقه ی فقرای مسلمان قرار داده ام!

همان شب، عبدالله ابن عباس، پیامبر صلی الله علیه و سلم را در خواب دید که عجله داشتند و بر اسب یا مرکب دیگری سوار بودند، مرکبی که زین و نعل هایی از نور داشت. عبدالله به پیامبر صلی الله علیه و سلم گفت:

ای رسول الله! اشتیاق من به دیدار و گفتار شما به درازا کشیده است! اکنون کجا دارید می روید؟

پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمودند:

ای ابن عباس! عثمان صدقه ی بزرگی داده، خداوند هم آن را از وی پذیرفته و عروس بهشتی ای به ازدواج او در آورده است، ما به عروسی عثمان دعوت شده ایم!

منبع: کتاب داستان هایی از زندگانی خلفای راشد (این داستان به نقل از کتاب الرقة و البکاء از ابن قدامه المقدسی است)

نوشته ی: استاد محمد صدیق منشاوی

ترجمه ی عثمان نقشبندی

برگرفته شده از: تابش


نوشته شده توسط:سنت آنلاین - 744 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴۰۱
برچسب ها:
دیدگاه ها
احسان این نظر توسط مدیر ارسال شده است. دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ - ۸:۰۳ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

ممنون ازسایتی که در اختیار گذاشتی میشه عکسهای بیشتر از علمای بلوچستان برای دانلود بگذارید
از نورآباد سرباز

احسان این نظر توسط مدیر ارسال شده است. دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ - ۸:۰۹ ق.ظ پاسخ به دیدگاه

راستی در جلسه کوه ون چه بارانی بارید
خوس بحال کسانی که اونجا بودند

بهروزترکمن این نظر توسط مدیر ارسال شده است. چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۲ - ۲:۱۸ ب.ظ پاسخ به دیدگاه

سلام علیکم داستان جالبی بود اجرتون باخدا لطفا اخبارترکمن صحرا رو هم بزارید ودرمورد علمای ترکمن صحرا(البته نه علمای منافق)هم مطالبی بنویسید بازهم ممنون